نقش پاکی ها
ماییم ونوای بی نوایی بسم الله اگر حریف مایی
نگارش در تاريخ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۵ توسط بی نام
آرام آرام قدم از قدم بر میدارم،میان این همه احساس ودیوانگی ،عاشقی...

میان ساعت ها ولحظه هایی که خدا را احساس میکنم

ودر گوش خود پچ پچ میکنم!!!

شروع به شمردن میکنم..روزهایی را که بدون تو وبه دور از قکر تو زیسته ام....

ابلیس هایی را که در درونم پرورش یافته اند!!

به عددی می رسم که آشنایی نزدیکی با بی نهایت دارد...

اینجا چیزی گمنام نیست!!

هیچ چیز..!!

تنها منم که گمنام شده ام..!!

میان تعلقات وابستگی هایم...میان فاصله ای که از تو گرفته ام!!!

قدم از قدم بر میدارم وسرم را پایین می اندازم تا مبادا خیره گی چشمان سبزت مرا از پای در بیاورد...!!!

قدم هایم سست تر میشود ودلم بیقرارتر..آواره میشوم میان این خاکریزه ها..

میان صداقت سکوت اینجا...میان احساس با تو بودن..

کنارم قدم از قدم بر میداری ودستانت را حلقه میکنی تا مبادا به غیر از تو به کسی دیگری تکیه کنم...

با نگاهی که عاشقانه ها از آن سر چشمه میگیردوبا لبخندگی که دلم را دیوانه وچشمانم را ابری میکند به من خیره میشوی ...

میگویم:بهشت وعده داده ی تو همین جاست...

می دانم بد کرده ام

گناه کرده ام می دانم!!!! 

اصلا تو با من چکار میکنی...من که دیوانه توام..بامن که پشیمانم چکار میکنی؟!

چه میکنی که این دیوانه دگر در فکر شفا نیست!!!

تو حرف ها وبهانه گیری هایم ..شرمندگی ودلتنگی هایم را هم همه را از بر شده ای

اما باز گوش می دهی وچیزی به رویم نمی آوری ..!تا آرام شوم..!!!

"اما همه چیز همیشه با تو آرام است"

حرف هایت تنها پناه من است..

دستانت را بر روی سرم میکشی وصدای عاشقانه های دلت را میشنوم  وقتی سرم را در آغوشت میگیری ومیگویی:

"آرام باش طفل شیتون قلب بیقرارم.."

وقتی از مادری میشنوم که به دنبال گره زدن واژه انتظار برای دیدن مهدی وحمید وعلی اش هست...

وقتی از چشمان هدیه شده همت ودستان قطع شده خرازی میگویند...

بلند میشوم تا نماز عشق بخوانم...

تا بهانه ای شود برای اینکه به پاهایت بیوفتم...

بهنه ای شود برای بوسیدنپاهایت واز تو بخواهم که مرا ببخشی...

مرا که سالهاست به دور از فکر تو زیسته ام وتو با فکر من نفس میکشیدی...

پادرمیانی کنی میان منو فرشته هایت...

سرم را بر روی شانه هایت میگذری ومرا دعوت میکنی که برگردم:

بهبرگردم به خویشتن...به خودم...!!!

اینجا سه راهی شهادت ...

تنها من هستم و...تو... آسمان و...نور..احساس عاشقی..!!

میان این حال خوب دلم با خودم فریاد میزنم ومیگویم:

معبود ومعشوق وهستی من...

مرا دیوانه ترم کنم...

دلم را در بند کن!!

باید که خداحافظی کنم وکوله بارم راببندم...

اما من به تو سلام میکنم...

سلام....

من اینجا میان این خاکریزه ها و...دلم را جای میگذارم...

وابستگی هایم را میان سیم خار دار ها به قفس میکشم

 وقدم از قدم بر میدارم ودر گوش خود پچ پچ میکنم...

نه دلی دارم برای رفتن..

ونه....

 

 

 

 

 

اسلایدر