نگارش در تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۴ توسط بی نام
چقدر سخت است زندگي در اين شهر...
همين حوالي سرزميني كه نگاهم ميكني...
آن هم و قتي كه پس از روزها چشم انتظاري كه فكر دلت را با دلت همساز كرده اي...
كه بنويسند....كه هر آنچه دل را خسته كرده بگويد...
اما آنقدر ازدحام اين اتاقك هاي كوچك و بزرگ ذهنت را خسته ميكند كه ناي نوشتني
برايش نمي ماند...
آنقدر خيابان شهر طوفان به پا ميكند كه چشمانت را بايد ببندي....
نميدانم اين روزها دل با هواي طوفاني دوز بازي ميكند...
برد را هم به نام خودش ميزند...
حس انگار هم ريشه اي اش را پيدا كرده...
"حس و حسادت " چه واژ هاي غريبي...
چه بد سليقه شده حس اين روزها...! ! !
ميان هياهوي دلم لهم ميكنند همین دو واژ ه ی کوچک.......
آنقدر بيرحمانه و يواشكي در وجودت نفوذ ميكند كه كار دستت ميدهد....
آنقدر كه ابروان مهربانم را به كرشمه ي ماه شبيه ميكند....
خداي من....!! اينجا بدون اذن من چه شده است؟؟؟
چه خيالاتي دارند آن دو واژه ي غريب...؟؟؟!!!
چه خواب شومي كه شبانه رويايم را ميربايند باز هم يواشكي....
و آنقدر چشمانم را خسته ميكنند كه مدام تا آفتاب نگاهشان نكند بسته نميشوند....
نميدانم بايد كمي بيشتر،نه بيشتر تا عمق وجودم، با تو بگويم...
از نگفته هايم كه بيهوده است.... ميداني. ...
پس حرفي نيست.... تو برایم بگوووو...
آري تو بگووو اين دنيا ميان اين هياهو كسي به تو فكر ميكند...؟؟؟
يا به شكستن دل بنده ات......؟؟؟
همين حوالي سرزميني كه نگاهم ميكني...
آن هم و قتي كه پس از روزها چشم انتظاري كه فكر دلت را با دلت همساز كرده اي...
كه بنويسند....كه هر آنچه دل را خسته كرده بگويد...
اما آنقدر ازدحام اين اتاقك هاي كوچك و بزرگ ذهنت را خسته ميكند كه ناي نوشتني
برايش نمي ماند...
آنقدر خيابان شهر طوفان به پا ميكند كه چشمانت را بايد ببندي....
نميدانم اين روزها دل با هواي طوفاني دوز بازي ميكند...
برد را هم به نام خودش ميزند...
حس انگار هم ريشه اي اش را پيدا كرده...
"حس و حسادت " چه واژ هاي غريبي...
چه بد سليقه شده حس اين روزها...! ! !
ميان هياهوي دلم لهم ميكنند همین دو واژ ه ی کوچک.......
آنقدر بيرحمانه و يواشكي در وجودت نفوذ ميكند كه كار دستت ميدهد....
آنقدر كه ابروان مهربانم را به كرشمه ي ماه شبيه ميكند....
خداي من....!! اينجا بدون اذن من چه شده است؟؟؟
چه خيالاتي دارند آن دو واژه ي غريب...؟؟؟!!!
چه خواب شومي كه شبانه رويايم را ميربايند باز هم يواشكي....
و آنقدر چشمانم را خسته ميكنند كه مدام تا آفتاب نگاهشان نكند بسته نميشوند....
نميدانم بايد كمي بيشتر،نه بيشتر تا عمق وجودم، با تو بگويم...
از نگفته هايم كه بيهوده است.... ميداني. ...
پس حرفي نيست.... تو برایم بگوووو...
آري تو بگووو اين دنيا ميان اين هياهو كسي به تو فكر ميكند...؟؟؟
يا به شكستن دل بنده ات......؟؟؟
نوشته:قاصدک...
بازم حرف من:
قاصدکم توی این روزهاکه حال دلم پریشونه مثل فرشته ای که خدا از آسمونش برام فرستاده تا بشه سنگ صبور دل تنگ صبورم باشه...
تمام ناگفته های دلمو از حرف های دست وپای شکسته ام میفهمه..از سکوت قلبم..وشروع به نوشتن میکنه...
نوشته هایی که توی تک تک کلمه هاش حرف های نا گفته ی دلم رو میشه پیدا کرد...